X
تبلیغات
"گاو.............خر...............است"

"گاو.............خر...............است"

..............شعر طنز................


+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت13:44توسط نیما برگشادی | |




     سهیلا الماسی به روزه سپید خوب اگه بخاین حتما سر بزنید. (تو لینکام هست اسمش)

                                     




رفتی! خیال نازک من چند ساعت است

از این که خانه خالی خالی است، راحت است

 

بال کلاغ نامه رسان را شکسته ام

منت کشی برای شمایان حماقت است

 

من را چه به لباس قشنگ و تریپ شیک

من را چه کار با کت و شلوار و ژاکت است؟

 

من را چه به هنر، چه به موسیقی و تئاتر؟

"خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است"؟

 

تو بی خبر ز لذت میل و پیامکی

از نامه نخوانده که در عکس پاکت است

 

تو بی خبر از عالم و از ارتباط و از

زیبا رخان زنده که در فیس یا چت است

 

حمام ماهیانه من امر شخصی است

این هم به اصطلاح تو یک نوع عادت است

 

بیچاره من بدون نفس کار میکنم

راحت بخواب مادمازل اینجا الاغت است!


زیر فشار و خم شده و صورتم چروک

این ها همه عوارض بار امانت است

 

رفتی، برو! دو تا قدمت روی چشم من

دیدار بعد اگر بشود در قیامت است

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت11:8توسط نیما برگشادی | |



سلام و درود

 

وبلاگ های به روز شده:

 

"بیر اوغلانین٬ بیر قیزی سئومه سی"   اشعار تورکی بنده. . .

 

"خودکشی به شرط چاقو" وبلاگ بهرام خلیلی٬ شاعری با زبانی خاص٬

دلنشین ٬  مضامینی بکر و دست نخورده٬ صدایی گیرا٬ قدی بلند ٬

موهایی خوش حالت٬ چشمانی کشیده. . .

حتما سر بزنید یه چیزی گیرتون میاد آخرش بالاخره... 


 

با:

یک سپید (فرا نو)

           دو رباعی

                 سه رباعی...

                             درخدمتم


 

یک) تقدیم به اکبر اکسیر:



من از بچگی نه شلوغ بودم،


و نه جاهای خلوت می رفتم


به مدرسه که رفتم،


معلم گفت "بابا آب داد"

 

 


در خانه تکرار کردم،


پدر با کمر بند شلوارش مرا کتک زد


و آبرویش رفت...


نمایندگی unicef را خریداریم!



دو) تقدیم به خانم نیوتون:



از پیچش گیسوی تو سنجاق افتاد


خون دل عاشقان به آفاق افتاد


زلف تو تمام علم را غافل کرد


از روی درخت سیب اسحاق افتاد



سه)



دیگر نه کبوتری و نه باد صبا


کس نیست برای من جز این چاک عبا


گفتم که در آغوش هم و لب بر لب...


با لهجه ترکی اش به من گفت: "گه با!"




ارادتمند...


+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت23:18توسط نیما برگشادی | |



                        

                        سلام بر جامعه شعر

     

       پس از چندی نبود، سرانجام به این نتیجه رسیدم که بودن بهتر از نبودن است.

از تمامی دوستان معذرت میخام که بدون خبر رفته بودم. واقعیت این است که پدر بزرگم در چند ماه اخیر مریض بودند و نهایتا اف بر این دنیا گفته و مادر بزرگ را تنها گذاشتند. (خدا اموات شما را هم بیامرزاد) تازه بعد از ایشان به هر چیزی که نگاه کردم از قبیل تلوزیون، بلندگوهای رادیو و دهان مردم همه از جنگ و درگیری های اخیر صحبت می کردند. "الا لعنة الله علی قوم الظالمین"...

خلاصه به این نتیجه رسیدم بودن بهتر از نبودن است.

نمایشگاه کتاب نزدیک است و ما هم با بچه های خوی خواهیم آمد همین جمعه انشاالله و با همه دوستان مثل هر سال دیدار خواهیم داشت. دوست عزیز و خوش ذوقم "محمد نوروزی" با  کتاب "مصرع ابرو" و سرکار خانم سولماز حسن زاده با کتاب "جیغ مکتوب" در غرفه سخن گستر حاضر خواهد بود، محمد ارثی زاد هم کتابش هم چنان در غرفه فصل پنجم و سخن گستر خواهد بود این بود اخبار همشهریان در نمایشگاه.

و اما وبلاگ امیر نقی لو و محمد نوروزی به روز هستند. خودم هم اشعار ترکیمو تو یه وبلاگ جدید با آدرس www.bargushadi.blogfa.com  گذاشتم و در خدمتم.

 


 در نهایت:


ای دلبر شیرین من، لیلای در افسانه ام

شهلای من، رویای من، مهپاره ام، فرزانه ام


بار امانت را، تو را، هفت آسمان نتوان کشید

تو چند کیلویی مگر؟ بانو شکستی شانه ام!


تو شمعی و من شمع ساز، میسازمت، میسوزیم

بی خود شکایت میکنم، باطل شده پروانه ام


تو فکر آب و نان نکن، با بنده هم پیمان شوی

من، تو و فرزندانمان، پر میشود یارانه ام!


چشمان مستت عالم و، لبهات شهد زندگی

گر تو خود پیمانه ای، من دسته ی پیمانه ام


ای عادت هر لحظه ام، ای عادت هر روزه ام

ای عادت هر هفته ام، ای عادت ماهانه ام


یک روز مهمانم بشو، تا اندکی صحبت کنیم

جدا فقط صحبت کنیم! حاشا مگر دیوانه ام؟!


هر روز در کوی تو ام، بی خانمان گردیده ام

مضمون بیت پیش را، فهمیده صاحبخانه ام...

 

تشکر


+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت13:7توسط نیما برگشادی | |

سلام و درود با يك غزل و يك رباعي اومدم. ان شاالله وفق مراد و مورد پسند باشد. باشد؟!

و به قول محمد ارثي زاد: اما غزل به حاشيه رفتيم الغرض: 

از آن زمان که نه آدم و نه حوا بوده

که قبل از آن دو نفر هم هوا ٬هوا بوده

***

برایتان چه بگویم در این هوا چه دهم

بچسبد و بنویسید کار ما بوده

دم از غزل ابداً پیش همسرم نزنید

که هر چه بوده میان من و شما بوده

***

قدیم دکتر ماهر به رگ هوا میزد

بلی هوای طبیعت خودش دوا بوده

کسی نمیزده فریاد "عجب هوای خوشی"

که هر کجا و همیشه "عجب هوا" بوده

پرنده های مهاجر نبود سرگردان

دو تا ردیف موازی جدا جدا بوده

هوانه سوز زمستان نه داغ تابستان

نه آب قطب جنوبی در استوا بوده

لباس گرم زمستان فقط رکابی بود

و دلبران زمانه همه بلا بوده

هوای خانه همیشه تمیز و خوشبو بود

و سازه های سکونت بر این بنا بوده-

که دستشویی منزل نه در میان اتاق

که در حیاط و پس گوشه موشه ها بوده

نه دود اگزوز پیکان٬ و نه فولوکس و ژیان

و نه مگان و سمند و نه زانتیا بوده

الاغ و قاطر و اسبان اگر که دودی داشت

نه از جسارت و عمداً که از قضا بوده

نبوده از اول جلد آسمان سوراخ

بدون مساله و صاف و لا به لا بوده

و اگر که بوده از اول٬ چنین گشاد نبود

گشاد کرده هر آن که گره گشا بوده

کنون که خانه خودش هم نمی شود پیدا

قدیم منزل همسایه برملا بوده

که مرد و زن چه صمیمانه "عشق می کردند"

و مرد مثل همیشه به زن فدا بوده

زنش اتاق و خودش توی حال بعضاً هم...

نه بی خیال٬ ولش کن دگر چه ها بوده!

خلاصه دود غلیظ از جماعت عاری بود

و پای خلق زمین٬ دست بر دعا بوده

نه این که پا به هوا ٬دست بر زمین باشد

که شاید از ته خاکِ زمین هوا بوده

ردیف مصرع آخر غلط شده؟ به درک!

که ذوق می خشکد در هوای آلوده! 

 

و اينك رباعي:

گفتند زبان دراز جا مي گيرد

چاقم٬ همه جام دست و پا مي گيرد

بيهوده رژيم مي گرفتم يك عمر

اين بار رژيم بنده را مي گيرد!

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت15:20توسط نیما برگشادی | |

تو رو جون نیما ببخشید که دیر کردم! میدونم نمی بخشید. نه به خاطر اینکه دیر کردم، بلکه به خاطر اینکه به جون خودم قسم خوردم!

باشه دیگه مزخرف نمیگم!!

 

شلوار لی کثیف خوش رنگ تر است

آن وفت که پول عزیز و فرهنگ، تره ست

هر روز نگو دلم برایت تنگ است!

شلوار من از دل تو هم تنگ تر است!

 

 

و اینکه:

از برق نگاه، جانمان می سوزد

چشمان سیاه، خانمان می سوزد

بر گور فشار برق... ذوقم خشکید

وقتی که چراغ خانه مان می سوزد

 

 

همچنین:

ما ترک که کرده ایم آبادی را

در خاطره گشتیم فقط شادی را

گفتیم هوایمان عوض خواهد شد

هی دور زدیم، دور آزادی را

 

 

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

یکی دیگه:

لبهات قلم مو و خودت نقاشی

می بوسی و رنگ بر لبم می پاشی

لبهای تو شهره ی تمام شهر است

تو آنجلینا جولی نباید باشی؟!

 

دو دوست همشهری عزیز سپید نویس سیاه پوش خانم اکرم درستی ورباب آقاجانی با وبلاگهای شعر سپید وارد دنیای مجازی شده اند! اسم وبلاگاشون یادم نیس رو اسماشون کلیک کنید!  تورو خداااااا

برم دیگه دیره

خدافس.....

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت18:28توسط نیما برگشادی | |

 

 

اومدم!

اول باید خودمو تقدیم کنم...

 

کلا" بشر ملوس و شادی هستم

در ظاهر عجیب لیکن عادی هستم

من شاعر بحر خنده ها و طنزم

استاد بزرگ - برگشادی- هستم!

 

تقدیم به... 

 

با گوشه ای از لبت مرا خر کردی

با گوشه ی دیگرش که خر تر کردی

یک عمر سوار خر شدی آخر سر

با گاو ته طویله شوهر کردی؟!

 

و اما...

با طعنه و زور شان فقط تا کردیم

تا اینکه میان زنده ها جا کردیم

گفتند صدای گاو تقلید کنید

ما گاو نبودیم ولی ماااااااااااا کردیم...

 

خدافس

+نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت12:28توسط نیما برگشادی | |

 

 

سلام. 

دارم میام!    

+نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت21:36توسط نیما برگشادی | |